به نام خدا
در پستهای بعدی به معرفی مشاهیر خطه
شهرستان شاهرود خواهم پرداخت.
گردشگری -اجتماعی - فرهنگی -
به نام خدا
در پستهای بعدی به معرفی مشاهیر خطه
شهرستان شاهرود خواهم پرداخت.
اعیاد شعبانیه
مخصوصا
تولد منجی
عالم بشریت
را به تمام آزاد مردان عالم تبریک عرض میکنم
قله شاهوار شاهرود با ارتفاع ۳۹۸۶ متر از سطح دریا در بیست
وچهار کیلومتری شمال غربی این شهر از جاذبه های گردشگری منطقه مجن
محسوب می شود . این قله از نظر ارتفاع در ایران رتبه بیست و چهارم و در استان
سمنان رتبه نخست را داراست به گونه ای که به راحتی و در روزهای غیر ابری از
داخل شهر شاهرود ، عظیم و باوقار می درخشد و از جهاتی شبیه به ارتفاعات
شمالی تهران است . روستاهای نگارمن ، تاش ، آبشار و قندیل های یخی آوستا
ابرسج و ییلاق های زیبا و خوش آب و هوای قطار زرشک ، دهی ، پیرمیشی و
منطقه فوق العاده زیبای پری خوانی (بین نگارمن و تاش) در کوهپایه های شاهوار
قرار گرفته اند . قله این کوه در سرتاسر سال پوشیده از برف است و در قصه ها و
باور مردم منطقه از جایگاه والایی برخوردار بوده و ضرب المثلی هست که می گوید:
شاهوارُ ، بی برف !؟ (کنایه از فرد دارایی که هنگام تقاضا از او ، ابراز فقر و نداشتن
کند)... پوشش گیاهی این منطقه تنوع زیادی دارد ، از درختچه های گَون و زرشک تا
درختان استوار اورس و درختان همیشه سبز تا بالاترین ارتفاعات این قله نمایان است
و از نظر گونه های جانوری از تنوع خاصی برخوردار است که می توان به گونه های بُز
، کَل ، میش ، قوچ ، خرس و پرندگانی همچون عقاب و کبک اشاره کرد . از
معروفترین مسیرهای صعود به قله ی شاهوار ، مسیر نگارمن ، تاش ، قطار زرشک ،
ابرسج ، پیر میشی ، چشمه خرسی و چشمه پری خانی می باشد ...
کوه نوردى، راهپیمایى، استفاده از طبیعت زیبا ، درهنوردى ، صخرهنوردى و پیادهروى
در مسیر های کوهستانی و جنگلی البرز شرقی (حدفاصل شهرستان های
شاهرود و گرگان) همانند مسیر گردنه خوش ییلاق ، اُلَنگ – رامیان ، مسیرهای
مختلف جنگل ابر به علی آباد کتول و مسیر تاش و شاهکوه به چهارباغ ازجمله جاذبه
های توسعه ی گردشگری در نواحى کوهستانى و درهاى شهرستان شاهرود تلقی
می شود.
شهرستان شاهرود در شمال شرق ایران واقع واز شمال به استان گلستان از جنوب به استان اصفهان ویزد واز شرق به استان خراسان رضوی و خراسان شمالی همسایه است. شهرستان شاهرود با بیش از ۵۰۰۰۰ کیلومتر مربع بزرگترین شهرستان ایران میباشد.ودر سفر ریاست جمهوری به فرمانداری ویژه ارتقاء پیدا نمود. شهرستان شاهرود از لحاظ اکو توریسم از درجه اهمیت بسیار ویژه برخوردار است. بیش از ۲۵ درصد مناطق حفاظت شده ایران در آن واقع شده که عبارتند از :
۱- منطقه توران بزرگترین منطقه حفاظت شده ایران.
۲- منطقه حفاظت شده خوش ییلاق
۳- ومنطقه تپال
جاذبه های طبیعی وآب وهوای مطلوب شاهرود آنرا به شهری توریستی با چهار نوع آب وهوا تبدیل نموده است
جاذبه های توریستی- طبیعی:
۱-جنگل زیبای ابر با درختان از نوع جنگلهای هیرکانی در ۳۵ کیلومتری شاهرود که به علت ارتفاع بالا از سطح دریا لایه ای از ابر را زیر پایتان احساس خواهید کرد.
۲- دشت شقایقهای شاهرود در منطقه کالپوش
۳-منطقه خوش ییلاق
۴-منطقه زیبای بسطام و خوش آب وهوا در ۶ کیلومتری شاهرود.
۵-شهر مجن با کوه شاهوار و معماری به سبک ماسوله.
جاذبههای توریستی - تاریخی
۱- مجموعه زیبای بایزید در بسطام.
۲-مقبره شیخ ابوالحسن خرقانی در ۲۰کیلومتری شاهرود.
۳-آرامگاه ابن یمین فرومدی در فرومد.
۴-برج کاشانه بسطام.
۵- کاروانسرای زیبای میاندشت
۶-آب انبارهای زیبا وقدیمی در شهرستان و روستاها
۷-مجموعه تاریخی امامزاده محمد بن جعفر صادق(ع) در بسطام
وسایر آثار تاریخی وفرهنگی که یکبار دیدن آنها هر ایرانگرد وجهانگردی را بارها به شهرستان شاهرود خواهد کشاند.
حتما از جنگل ابر و دشت شقایقها در بهار دیدن کنید.
یه نکته وجود دارد و آن اینکه مسئولین شهر باید امکانات مناسب برای مسافران ایجاد کرده تا آنها با خیال راحت از موهبت های الهی کمال استفاده را ببرند.
حتما اگر از طبیعت زیبای شاهرود استفاده میکنید مراقبت لازم را برای صدمه نزدن و تمیز نگهداری آن بکنیم.
منتظر مطالب بیشتر در باره
شاهرود باشید
متن ذیل از گفتارهای معلم شهید دکتر علی شریعتی در خصوص عاشورا انتخاب شده است.
خواهران، برادران!
اكنون شهيدان مردهاند، و ما مردهها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن را داشتند كه ـ وقتي نميتوانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بيشرمان مانديم، صدها سال است كه ماندهايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ ميگرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند. در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين مادههايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان ميدهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان ميآموزد كه ميتواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايههاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.
ما وارث عزيزترين امانتهايي هستيم كه با جهادها و شهادتها و با ارزشهاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست. ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.
رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمرهمان را عاجزيم!
خدايا! اين چه حكمت است؟ و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رساندهاند. خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟
اكنون شهيدان كارشان را به پايان رساندهاند. و ما شب شام غريبان ميگرييم، و پايانش را اعلام ميكنيم و ميبينيم چگونه در جامعه گريستن بر حسين (ع)، و عشق به حسين (ع)، با يزيد همدست و همداستانيم؟ او كه ميخواست اين داستان به پايان برسد. اكنون شهيدان كارشان را به پايان بردهاند و خاموش رفتهاند، همهشان، هر كدامشان، نقش خويش را خوب بازي كردهاند. معلم، مؤذن، پير، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافي و كودك، هر كدام به نمايندگي و بهعنوان نمونه و درسي به همه كودكان و به همه پيران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان! مردني به اين زيبايي و با اينهمه حيات را انتخاب كردهاند.
اينها دو كار كردند، اين شهيدان امروز دو كار كردند، از كودك حسين (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاري قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خويشاوند يا بيگانه، و تا آن مرد اشرافي و بزرگ و باحيثيت در جامعه خود و تا آن مرد عاري از همه فخرهاي اجتماعي، همه برادرانه در برابر شهادت ايستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پيران و جوانان هميشه تاريخ بياموزند كه بايد چگونه زندگي كنند ـ اگر ميتوانند ـ و چگونه بميرند ـ اگر نميتوانند.
اين شهيدان كار ديگري نيز كردند: شهادت دادند با خون خويش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند، در محكمه تاريخ انسان. هر كدام به نمايندگي صنف خودشان. شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاريخ بشري ـ نظامي كه سياست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و انديشه را و احساس را و اخلاق را و بشريت را همه را ابزار دست ميكند تا انسانها را قرباني مطامع خود كند و از همه چيز پايگاهي براي حكومت ظلم و جور و جنايت بسازد ـ همه گروههاي مردم و همه ارزشهاي انساني محكوم شده است.
يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت ميكند، يك جلاد است كه شهيد ميكند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شدهاند، و زنان بسياري در زير تازيانههاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شدهاند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كردهاند و گرسنگيها و بردگيها و قتل عامهاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
و اكنون حسين (ع) با همه هستياش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:
شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.
شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.
شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ ميخورده است.با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام جنايت و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان ميمردند. با خودش شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب ميكردند و ملعبه حرمسراها ميبودند يا اگر آزاد بايد ميماندند بايد قافلهدار اسيران باشند و بازمانده شهيدان، با زينبش!
و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنايت، جلاد جائر بر كودكان شيرخوار تاريخ نيز رحم نميكرده است. با كودك شيرخوارش!
و حسين (ع) با همه هستياش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع ميمردند، شهادت بدهد. اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستياش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهياش را انجام داده است.
دوستان!
در اين تشيعي كه، اكنون به اين شكل كه ميبينيم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده، سخن بگويد، پيش از دشمن، به دست دوست قربانيش ميكنند، درسهاي بزرگ و پيامهاي بزرگ، و غنيمتهاي بسيار و ارزشهاي بزرگ و خدايي و سرمايههاي عزيز و روحهاي حيات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاريخ نهفته است. يكي از بهترين و حياتبخشترين سرمايههايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است. ما از وقتي كه، بهگفته جلال «سنت شهادت را فراموش كردهايم، و به مقبرهداري شهيدان پرداختهايم، مرگ سياه را ناچار گردن نهادهايم» و از هنگامي كه به جاي شيعه علي (ع) بودن و از هنگامي كه بهجاي شيعه حسين (ع) بودن و شيعه زينب (س) بودن، يعني «پيرو شهيدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهيدان شدهاند و بس، در عزاي هميشگي ماندهايم! چه هوشيارانه دگرگون كردهاند پيام حسين (ع) را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را، پيامي كه خطاب به همه انسانهاست.
اين كه حسين (ع) فرياد ميزند ـ پس از اين كه همه عزيزانش را در خون ميبيند و جز دشمن و كينه توز و غارتگر در برابرش نميبيند ـ فرياد ميزند كه «آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرني؟» مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟ اين سؤال، سؤال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست. و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان ميكند و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قايلند اعلام مينمايد.
اما اين دعوت را، اين انتظار ياري از او را، اين پيام حسين (ع) را ـ كه «شيعه ميخواهد» و در هر عصري و هر نسلي، شيعه ميطلبد ما خاموش كرديم به اين عنوان كه به مردم گفتيم كه حسين (ع) اشك ميخواهد. ضجه ميخواهد و دگر هيچ، پيام ديگري ندارد. مرده است و عزادار ميخواهد، نه شاهد شهيد حاضر در همه جا و همه وقت و «پيرو».
آري، اين چنين به ما گفتهاند و ميگويند! هر انقلابي دو چهره دارد: چهره اول: خون، چهره دوم: پيام.
و شهيد يعني حاضر، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد ميميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ ميشود انتخاب ميكنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني. و آنها كه تن به هر ذلتي ميدهند تا زنده بمانند، مردههاي خاموش و پليد تاريخند، و ببينيد كه آيا كساني كه سخاوتمندانه با حسين (ع) به قتلگاه خويش آمدهاند و مرگ خويش را انتخاب كردهاند، در حالي كه صدها گريزگاه آبرومندانه براي ماندنشان بود، و صدها توجيه شرعي و ديني براي زنده ماندنشان بود، توجيه و تاويل نكردهاند و مردهاند، اينها زنده هستند؟ آيا آنها كه براي ماندشان تن به ذلت و پستي رها كردن حسين (ع) و تحمل كردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زندهاند؟ هركس زنده بودن را فقط در يك لش متحرك نميبيند، زنده بودن و شاهد بودن حسين (ع) را با همه وجودش ميبيند، حس ميكند و مرگ كساني را كه به ذلتها تن دادهاند، تا زنده بمانند، ميبيند.
آنها نشان دادند، شهيد نشان ميدهد و ميآموزد و پيام ميدهد كه در برابر ظلم و ستم، اي كساني كه ميپنداريد: «نتوانستن از جهاد معاف ميكند»، و اي كساني كه ميگوييد: «پيروزي بر خصم هنگامي تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز ميشود و اگر دشمنش را نميكشد، رسوا ميكند.
و شهيد قلب تاريخ است، همچنانكه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي ميدهد. جامعهاي كه رو به مردن ميرود، جامعهاي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست دادهاند و جامعهاي كه به مرگ تدريجي گرفتار است، جامعهاي كه تسليم را تمكين كرده است، جامعهاي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است، و جامعهاي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است، شهيد همچون قلبي، به اندامهاي خشك مرده بيرمق اين جامعه، خون خويش را ميرساند و بزرگترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل، ايمان جديد به خويشتن را ميبخشد.شهيد حاضر است و هميشه جاويد. كي غايب است؟
حسين (ع) يك درس بزرگتر ازشهادتش به ما داده است و آن نيمهتمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است. حجي كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش براي احياي اين سنت، جهاد كردند. اين حج را نيمهتمام ميگذارد و شهادت را انتخاب ميكند، مراسم حج را به پايان نميبرد تا به همه حجگزاران تاريخ، نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم، بياموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبري نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسين (ع) نباشد و اگر يزيد باشد، چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است. در آن لحظه كه حسين (ع) حج را نيمهتمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كساني كه به طواف، همچنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند، زيرا شهيد كه حاضر نيست در همه صحنههاي حق و باطل، در همه جهادهاي ميان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، ميخواهد با حضورش اين پيام را به همه انسانها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش! وقتي در صحنه حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعهات نيستي، هركجا كه ميخواهي باشد، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است.
شهادت «حضور در صحنه حق و باطل هميشه تاريخ» است. و غيبت؟! آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غايب شدند، اينها همه با هم برابرند، هرسه يكياند:
چه آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست يزيد باشد و مزدور او، و چه آنهايي كه در هواي بهشت، به كنج خلوت عبادت خزيدند و با فراغت و امنيت، حسين (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشيدند و در گوشه محرابها و زاويه خانهها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهايي كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زيرا در آنجا كه حسين(ع) حضور دارد ـ و در هر قرني و عصري حسين (ع) حضور دارد ـ هركس كه در صحنه او نيست، هركجا كه هست، يكي است، مؤمن و كافر، جاني و زاهد، يكي است. اين است معنا اين اصل تشيع كه قبول هر عملي يعني ارزش هر عملي به امامت و به رهبري و به ولايت بستگي دارد! اگر او نباشد، همه چيز بيمعناست و ميبينيم كه هست.و اكنون حسين حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسلها، در همه جنگها و در همه جهادها، در همه صحنههاي زمين و زمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همه نسلها و عصرها بعثت كند. و تو، و من، ما بايد بر مصيبت خويش بگرييم كه حضور نداريم.
آري، هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام! رسالت نخستين را حسين(ع) و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پيام است. پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است. زبان گوياي خونهاي جوشان و تنهاي خاموش، در ميان مردگان متحرك بودن است. رسالت پيام از امروز عصر آغاز ميشود. اين رسالت بر دوشهاي ظريف يك زن، «زينب» (س)! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب (س) دشوارتر و سنگينتر از رسالت برادرش.
آنهايي كه گستاخي آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زدهاند، اما كار آنها كه از آن پس زنده ميمانند دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، كاروان اسيران در پياش، وصفهاي دشمن، تا افق، در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش، وارد شهر ميشود، از صحنه برميگردد، آن باغهاي سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوي گلهاي سرخ به مشام ميرسد، وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادي شده است، آرام، پيروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد ميزند: «سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»
زينب رسالت رساندن پيام شهيدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زيرا پس از شهيدان او به جا مانده است و اوست كه بايد زبان كساني باشد كه به تيغ جلادان زبانشان برده است. اگر يك خون پيام نداشته باشد، در تاريخ گنگ ميماند و اگر يك خون پيام خويش را به همه نسلها نگذارد، جلاد، شهيد را در حصار يك عصر و يك زمان محبوس كرده است. اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ ميماند، و كساني كه به اين پيام نيازمندند از آن محروم ميمانند، و كساني كه با خون خويش، با همه نسلها سخن ميگويند، سخنشان را كسي نميشنود. اين است كه رسالت زينب سنگين و دشوار است. رسالت زينب پيامي است به همه انسانها، به همه كساني كه بر مرگ حسين(ع) ميگريند و به همه كساني كه در آستانه حسين سر به خضوع و ايمان فرود آوردهاند، و به همه كساني كه پيام حسين(ع) را كه «زندگي هيچ نيست جز عقيده و جهاد» معترفند؛ پيام زينب به آنهاست كه:
«اي همه! اي هركه با اين خاندان پيوند و پيمانداري، و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني، خود بينديش، انتخاب كن! در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني كه آمدهاي، پيام شهيدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفتهاند: كساني ميتوانند خوب زندگي كنند كه ميتوانند خوب بميرند. بگو اي همه كساني كه به پيام توحيد، به پيام قرآن، و به راه علي (ع) و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما، اي همه كساني كه پس از ما ميآييد، اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را، زيرا هركس آنچنان ميميرد كه زندگي ميكند. و پيام اوست به همه بشريت كه اگر دين داريد، «دين» و اگر نداريد «حريت» ـ آزادگي بشر ـ مسؤوليتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است، باشيد كه شهيدان ما ناظرند، آگاهند، زندهاند و هميشه حاضرند و نمونه عملاند و الگوياند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انساناند.»
و شهيد، يعني به همه اين معاني.
هر انقلابي دو چهره دارد: خون و پيام
و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه ميداند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه، مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنهها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آنچنان مردن را، يا اينچنين ماندن را. اگر نميخواهد از صحنه غايب باشد. عذر ميخواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه ميشود با يك جلسه، از چنين معجزهاي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟ آنچه ميخواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل ميگويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:
«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند، و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدياند»!...
حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود
اما افسوس كه
به جاي
افكارش
زخمهاي تنش
را نشانمان دادند
و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند!
فرا رسیدن ایام الله دهه فجر بر همه فجر آفرینان مبارک باد
السلام علیک یا ثارالله وابن ثاره واوتر الموتور
السلام علی الحسین وعلی علی بن الحسین وعلی اولاد الحسین و علی الاصحاب الحسین
وعلی العباس اخ الحسین
با عنایت به اینکه در ایام محرم هستیم به ذهنم رسید مطلبی در این باب قلمی کنم.
یاد نوشته یکی از بزرگان افتادم که گفته بودمیدانید چرا بر گنبد امام حسین
پرچم سرخ بر افراشته شده است؟
اعراب در زمانهای گذشته وقتی باهم جنگ میکردند وبه ماههای حرام
میرسیدنددست از جنگ شسته و پرچمی سرخ رنگ بر فراز خیمه نصب
مینمودند که نشانه این بود که اگرجنگ بخاطر ماههای حرام آتش بس شده
اما بدانید جنگ بین ما هنوز ادامه دارد.پرچم سرخ گنبد امام حسین نیز همین
را میگوید که :
"ای یزیدیان اگه چه با ریختن خون حسین به نظر شما جنگ تمام شده اما بدانید جنگ حسین با یزیدیان در
طول تاریخ ادامه خواهد داشت وتمام شدنی نیست"
باز این چه نوحه و چه عزاو چه ماتم است
فرارسیدن ایام شهادت سالار شهیدان و یاران با وفایش را به همه آزاد مردان جهان تسلیت عرض مینمایم.
ابويزيد طيفور پسر عيسي پسر سروشان بسطامي ملقب به سلطان العارفين به ظاهر در نيمه اول قرن دوم هجري يعني در سال آخر دوره حکومت نکبت بار امويان در شهر بسطام از ايالت کومش (قومس) در محله موبدان(زرتشتيان) در خانداني زاهد و متقي و مسلمان چشم به جهان صورت گشود.
فصيح احمد خوافي تولد او را در سال 131 هجري ثبت کرده و نوشته است که جد او سروشان والي ولايت قومس بوده است.
مي گويند جد اين بينشور بزرگ ايراني، سروشان زرتشتي بوده و سپس بدين اسلام درآمده است. چنين ميماند که بايزيد در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هيچيک از مشايخ تصوف نپوشيده است. گروهي او را امي دانسته و نقل کرده اند که بسياري از حقايق بر او کشف مي شد و خود نميدانست؛ گروهي ديگر نقل کرده اند که يکصد و سيزده يا سيصد و سه استاد ديده است.
قدر مسلم اينکه استاد او در تصوف معلوم نيست که کيست و خود چنين گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده اي علم گرفتيم که هزگز نميرد. و باز پرسيدند که پير تو در تصوف که بود؟ گفت: پيره زني.
بهر حال جهت زندگاني اين عارف بزرگ ايراني مبهم است و خلط و مزج فراوان در آن راه يافته است و اطلاع ما در اين باره بسيار محدود و ناقص است، ولي با اين همه آنچه از تعليم و عرفان او باقي مانده است بهيچ وجه ناقص و مبهم نيست و به روشني معلوم ميشود که وي مردي بزرگ بوده.
به نقل آورده اند: چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد، حاصل، هفت بارش از بسطام بيرون کردند. وقتيکه وي را از شهر بيرون ميکردند، پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو کافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري که کافرش من باشم.
در ميان عارفان ايراني بايزيد از نخستين کساني است که به نويسندگي و به قولي به شاعري پرداخت. امام محمد غزالي در قرن پنجم هجري از آثار قلمي او استفاده کرده است ولي در حال حاضر چيزي از آثار قلمي وي در دست نيست.
بايزيد در اوايل عمر خود به اقصي نقاط ايران، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هرجايي باد ديده تيزبين خود چيزي آموخت. برخي نوشته اند که وي شاگرد امام جعفر صادق (ع) امام ششم شيعيان بوده است؛ به روايت سهلکي دوسال براي امام سقائي کرد و در دستگاه امام او را طيفورالسقاء مي خواندند. تا آنکه امام جعفر صادق وي را رخصت داد که به خانه خويش باز گردد و خلق را به خداي دعوت کند. اين روايت را غالب مآخذ صوفيه ذکر کرده اند. از جمله اينکه: وي مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است. گويند بعد از هفت سال روزي حضرت به بايزيد فرمودند کتابي را از طاقچه اطاق بياور، بايزيد گفت طاقچه کجاست؟ حضرت فرمود در اين مدت شما در اين خانه طاقچه اي نديده اي؟ جواب داد من براي ديدن خانه و طاقچه نيامده ام، بلکه جهت ديدن طاق ابروي آن قبله اولياء آمده ام. حضرت فرمود: بايزيد کار تحصيل تو تمام است بايد به ولايت خود رفته و خلق را راهنمايي نموده و آنان را براه حق دعوت نمايي. هنگام بازگشت بايزيد از نزد امام جعفر صادق هنوز مادرش که پيره زني پارسا و پرهيزکار بود، زنده بود.
سهلکي وفات وي را در سال 234 هجري به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمي و قشيري و خواند مــيــر نــيــز سـال 234 و سال 261 ذکر کرده اند؛ خواجه عبدالله انصاري يا کاتبان بعضي نسخه هاي طبقات سال 261 هجري درست تر پنداشته اند.
با در نظر گرفتن تطابيق تاريخي، وقايع و تلفيق قول مورخان و نويسندگان صوفيه، بطور نزديک به يقين تولد بايزيد بسطامي در سال 131 هجري و وفاتش در سال 234 هجري در 103 سالگي در بسطام اتفاق افتاده است.
بموجب روايت سهلکي بايزيد دو برادر و دو خواهر نيز داشت که از آن جمله وي برادر ميانه بود، برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بايزيد کوچکتر بود علي ناميده ميشد. بعدها برادرزاده اش ابوموسي که پسر آدم بود به خدمت بايزيد درآمد و شاگرد و خادم او شد. بايزيد نسبت به ابوموسي علاقه و محبت پدرانه داشت و ابوموسي نيز در مواظبت احوال بايزيد دقت تمام به کار مي بست و در تکريم بايزيد بسيار مي کوشيد.
به روايت سهلکي بايزيد از احوال و اسرار خود آنچه را از ديگران پنهان ميداشت، پيش اين برادرزاده خويش آشکار ميکرد. مي گويند ابوموسي در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بايزيد بگور مي برم که هيچکس را اهل آن نديدم که با وي گويم(راستي هيچ فکر کرده ايد که سخنان مورد بحث چه بوده و درجه اهميت آن تا چه حد بوده است که برادرزاده بايزيد در تمام مدت عمر خود هيچکس را نيافته که آنها را با او درميان بگذارد و ناگزير آنها را با خود به گور برده است.) هنگام وفات بايزيد ابوموسي بيست و دو سال داشت و سالها بعد از بايزيد نيز زيست.
ابوموسي نسبت به عموي خويش حرمت و تکريم بسيار بجاي آورد. چنانکه هنگام وفات خويش وصيت کرد او را نزديک بايزيد دفن کنند اما قبر او را از قبر بايزيد گودتر کنند تا گور او با گور بايزيد برابر نباشد.
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در تذکرةالاولياء مينويسد: « نقلست که گفت مردي در راه حج پيشم آمد، گفت، کجا ميروي. گفتم به حج. گفت: چه داري؛ گفتم دويست درم، گفت بيا بمن ده که صاحب عيالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اينست. گفت چنان کردم و بازگشتم. و گفت از نماز جز ايستادگي تن نديدم و از روزه جز گرسنگي نديدم؛ آنچه مراست او فضل اوست نه از فعل من، و گفت کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت.»
اين رمز و راز والاي انساني را جلال الدين محمد بلخي(مولوي) آزاد انديش بزرگ ايراني زيسته در قرن هفتم هجري چنين به نظم آورده است:
بـايـزيـد انـدر سـفـر جـسـتـي بـسـي تـا بـيـابـد خـضـر وقـت خـود کـسـي
ديـد پـيـري بـا قـدي هـمـچـون هـلال بـود در وي فـر و گـفـتـار رجـــال
بـايـزيـد او را چـو از اقـطـاب يـافــت مسکنت بنمود و در خدمت شتافت
پـيـش او بنشست مي پرسيد حـال يافتش درويش و هم صاحب عـيال
گفت: عزم تو کجـا؟ اي بــايــزيــــد! رخت غربت را کجا خـواهـي کـشيد
گفت: قـصـد کـعـبـه دارم از پــگـــه گـفـت: هين با خود چه داري زادره
گفت: دارم از درم نــقــره دويست نک ببسته سست برگوشه ردي است
گفت: طوفي کن بگردم هـفت بار ويــن نـکـوتـر از طــواف حـــج شـمـار
وآن درمها پيش من نــه اي جـواد دان کـه کـردي و شـد حـاصـل مـراد
عمـر کردي، عـمر بـاقـي يـافـتـي صـاف گـشـتـي بـر صـفـا بـشـتـافـتـي
حق آن حقي که جانت ديده است که مرا بر بيت خود بـــگــزيــده است
کعبه هر چندي که خانه بر اوست خلقت من نـيـز خــانــه سـر اوسـت
تـا بـکـرد آن خانه را در وي نــرفـت ونـدريـن خـانـه بـجـز آن حــي نــرفـت
چـون مـرا ديـدي خــدا را ديده اي گـرد کـعـبـه صـدق بـر گـرديـده اي
خدمت من طاعت و حمد خداست تـا نپنداري که حق از من جـداســت
چـشـم نـيـکـو بـاز کـن در من نگر تـا بـبـيـني نور حق اندر بــــشــــر
کعبه را يک بار "بيتي" گفت يــــار گـفـت: (يا عبدي) مرا هفتاد بـــار
بـايـزيـدا کـعـبـه را دريـــــافـــتــي صـــد بها و عــز و صـــد فـر يافـتـي
بايزيد آن نکتـه ها را گوش داشت هـمچـو زرين حلقه اي در گوش داشت
جنيد نهاوندي (بغدادي) عارف بزرگ ايراني در قرن سوم هجري درباره بايزيد بسطامي گفته است:
بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است، در ميان ملائکه، و هم او گفته است: نهايت ميدان جمله روندگان که بتوحيد روانند، بدايت ميدان اين خراساني است جمله مردان که به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند، دليل بر اين سخن آنست که بايزيد ميگويد: دويست سال ببوستان برگذرد تا چون ما گلي در رسد.
شيخ ابو سعيد ابوالخير عارف مشهور ايراني قرن پنجم هجري درباره بايزيد چنين گفته است:
مژده هزار عالم از بايزيد پر مي بينم و بايزيد در ميانه نبينم. يعني آنچه بايزيد است در حق محو است.
يوگني ادواردويچ برتلس روسي درباره بايزيد بسطامي مينويسد:
ابويزيد(بايزيد) طيفور ابن عيسي بن آدم سروشان بسطامي يکي از متفکران تصوف که در نوع خود بي همتا بود به اين نتيجه رسيده بود که (يگانه هستي واقعي، خداست) و راه رسيدن به ميدان توحيد، تجلي ظاهري عبادت و انجام فرايض و غيره نبوده، بلکه فرو رفتن در انديشه، موجوديت "فردي=من" انسان بطور کامل محو و ناپديد مي گردد و سعادت فراموشي وجود و سلب هرگونه حرکت نفساني (فردي=من) دست ميدهد و به کل هستي اعم از اجتماعي و يا روحاني مي پيوندد.
درباره زندگي او نيز اطلاعات ما اندک است و همينقدر مي دانيم که در معرض حملات نمايندگان مذهب رسمي بوده و چند بار نيز از زادگاهش رانده شده است.
يک اثر بسيار جالب ادبي بنام شطحيات (سخنان حکيمانه در وجد) با نام بايزيد وابستگي دارد که در معرض شديدترين حملات دين ياران قرار گرفته بود. تصور ميرود که همين سخنان حکيمانه، انگيزه پيدا شدن هاله يي از کفر براي مولف خود بوده است. اين اثر بطور کامل تا زمان ما نرسيده و آنچه در دست داريم، قطعاتي است پراکنده با تفسير جنيد که تلاش ورزيده اثبات کند که در آنها مطلبي مغاير با اسلام نيست. يکي از اين قطعات چنين است:
« مرا در بر گرفت و پيش خود بنشاند. گفت اي بايزيد، خلق من دوست دارند که تو را ببينند! گفتم: بياراي مرا به وحدانيت و درپوش مرا يگانگي تو و به احديتم رسان تا خلق تو چون مرا بينند، تو را بينند، آنجا تو باشي نه من.»
در قطعه ديگري گفته ميشود « در وحدانيت مرغي شدم، جسم از احديت و جناح از ديموميت. در هواي بي کيفيت چند سال بپريدم تا در هوايي شدم. بعد از آن هوا که من بودم، صد هزار هزار بار در آن هوا مي پريدم تا در ميادين از ليت رفتم. درخت احديت ديدم: بيخ در زمين داشت و فروغ در هواي ابد. ثمرات آن درخت جلال و جمال بود. از آن درخت ثمرات بخوردم. چون نيک بنگريستم، آن همه فريبنده در فريبندي بود.»
بدون اشاره به ساير سخنان حکيمانه بايزيد و بدون تحليل جامع اهميت احتمالي آن تنها متذکر ميشويم که نداي بايزيد " سبحاني، سبحاني، ما اعظم شأني سبحان " (سبحان مراست، سبحان مراست، وه چه بزرگ جايگاهي است مرا) گويا بيش از هر چه مايه برانگيخته شدن خشم عليه بايزيد شده باشد و براي درک علت اين خشم بايد در نظر داشت که واژه سبحان تنها ميتواند در مورد خدا به کار رود. از اين ندا چنين استنباط شده بود که بايزيد ادعاي الوهيت کرده و در نتيجه همپايه فرعون شده است. که بنا به نوشته کتاب آسماني در ازاي چنين ادعا و خيره سري به عذابي صعب دچار گرديد. جنيد هنگام تفسير اين سخنان حکيمانه، در آنها موردي که مغاير با دين باشد نمي يابد و در تفسير او از اين سخنان تنها يک مطلب استنباط ميشود که بايزيد غرق در ستايش توحيد، وجود خود را از ياد برده و نداي سبحاني او را نبايد به شخص وي، بلکه به خدا منسوب داشت، که کلماتش را بايزيد بدون اختيار ادا کرده است."
ميگويند وقتي يک تن از علماء بر کلام بايزيد اعتراض کرد که اين سخن با علم موافق نيست، بايزيد گفت: اين سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسيده است. به يک فقيه ديگر که از وي پرسيد علم خود را از کي و از کجا گرفته اي؟ پاسخ داد از اعطاي ايزدي؛ در يک مجلس که وي حاضر بود گفته شد: فلاني روايت از فلان مي کند و فلان از بهمان. بايزيد گفت مسکينانند مرده از مرده علم گرفته اند و ما علم خويش از آن زنده گرفته ايم که نمي ميرد. يکي از مخالفان بايزيد که در بسطام ميزيست و در همه جا خود را از بايزيد برتر ميشمرد، داود زاهد بود که خطيب جرجان نيز شد و اعقاب او تا قرنها بعد در بسطام باقي بودند.
فقيه ديگر که در جوار بايزيد مي زيست، مردم را از ملاقات وي تحذير مي کرد و ميگفت: از صحبت هوسناکي که خود رسم طهارت را درست نمي داند چه بهره مي بريد؟ در بسطام به روزگار بايزيد تعداد زرتشتيان هنوز بسيار بود و زهد بايزيد و عشقي که وي به خدا و دين نشان مي داد مي بايست تأثير جالبي در چنان محيط کرده باشد. بايزيد با زرتشتيان بسيار محبت مي کرد، بطوري که نوشته اند زرتشتي ايي با وي همسايه بود. يکشب کودک وي ميگريست و در خانه شان چراغ نبود. شيخ چراغ خويش را مقابل روزنه آنها نگهداشت تا کودک آرام گرفت و مادر کودک که در هنگام گريه طفل غايب بود از اين مايه شفقت بايزيد با شوهر به اعجاب و نحسين ياد کرد. همين مايه شفت بايزيد اين خانواده زرتشتي را سرانجام به اسلام رهنمون شد.
يک بار نيز بايزيد به نماز ميرفت و روز جمعه بود، باران هم آمده بود و زمين گل شده بود. بايزيد پايش لغزيد دست به ديوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در اين باره فکر کرد و با خود انديشيد که بهتر است از خداوند ديوار بحلي بخواهم و اين از رفتن به مسجد فوري تر است. درباره مالک ديوار پرسيد، گفتند: زرتشتي است. رفت و از وي اجازت خواست و حلالي. مرد حيرت کرد و مي گويند از تأثير اين مايه دقت در امانت بايزيد، مسلماني گزيد. در واقع همين مايه دقت و احتياط بايزيد، و زهد و رياضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره وي به به اعجاب و تحسين واميداشت. عامه مسلمانان به اين زاهد به ظاهر امي بيش از فقها و مشايخ اعتقاد مي ورزيدند و زرتشتيان بسطام درباره وي چنان معتقد بودند که وقتي يکي شان را گفتند چرا مسلمان نشوي؟ جواب داد اگر اسلام آنست که بايزيد دارد، من طاقت آن را ندارم، و اگر آنست که شما بکار ميداريد، طالب آن نيستم.
بايزيد در مورد ديگر مي گويد: « من چون بحري ژرفم که نه آغازي دارم نه پاياني »، کسي از او پرسيد عرش چيست؟ پاسخ داد: من. گفت: کرسي چيست؟ گفت: من، و به همين سان درباره لوح و قلم چون سئوال کرد جواب داد: من، و اينچنين با پيامبران و فرشتگان اتخاذ هويت کرد و چون سئوال کننده را متعجب ديد، توضيح داد: « هر آنکس در خدا فاني شود و حقيقت را فراچنگ آورد؛ او خود همه حق خواهد شد. چون او نماينده خدا، خويشتن را در خويش ميبيند».
اظهار نظر شمس تبريزي درباره بايزيد بسطامي
راجع به انقلاب و آشفتگي مولانا جلال الدين رومي، افلاکي روايت کرده که روزي مولانا در حالي که از مدرسه پنبه فروشان قونيه بيرون آمده و بر استري سوار شده باتفاق جماعتي از طلاب علم ميگذشت، شمس تبريزي به او برخورد پرسيد: بايزيد بسطامي بزرگتر است يا محمد بن عبدالله. مولانا گفت: اين چه سئوال است؟ محمد خاتم پيغمبران است، چگونه ميتوان بايزيد را با او مقايسه کرد. شمس الدين تبريزي گفت: پس چرا پيغمبر ميفرمايد (ما عرفناک حق معرفتک) و بايزيد بسطامي ميگويد (سبحاني ما اعظم شأني)؛ مولانا بطوري آشفته شد که از استر بيفتاد و مدهوش شد، چون بهوش آمد با شمس به مدرسه رفت و تا چهل روز در حجره اي با او خلوت داشت.
عید رهایی از خود و رسیدن به او عید عبودیت وبندگی و
عید غدیر خم
عید معرفی سمبل فتوت ومردانگی ,انسان کامل انسان ساخته شده اسلام مولای متقیان ابر مرد تاریخ
امام علی(ع)
بر تمام مسلمانان وآزادمردان عالم مبارک باد
در پست بعدی به بایزید بسطامی خواهیم پرداخت.
نظرات خود را دریغ نکنید.



شيخ ابوالحسن علي بن جعفر بن سلمان خرقاني « يا علي بن احمد » عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم هجري از چهره هاي بسيار درخشان عرفان ايراني است که در آزاد انديشي و مردم گرائي جهاني و وسعت نظر انساني و تفکر والاي عرفاني ممتاز و کم نظير است. گفتار و کردار اين عارف کيهان گراي ايراني که در نيمه دوم قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجري در خرقان از توابع بسطام (شاهرود) ميزيسته است. در طي گذشت نزديک به يکهزار سال همواره مورد توجه و دقت و مطالعه و سرمشق عارفان و شاعران و متفکران و محققان بوده است.
وي در سال 351 يا 352 هجري در قصبه خرقان از توابع بسطام متولد شده و در روز سه شنبه دهم محرم (عاشورا) سال 425 هجري در هفاد و سه سالگي در همان قصبه خرقان جهان را بدرود گفته است. مشهور است که علاوه بر هم شهري وي يعني بايزيد بسطامي عارف بزرگوار و عالي مرتبه قرن دوم و سوم هجري که شيخ و مقتداي حال جذبه و تفکر او بوده است، مانند عارف معروف معاصر خود شيخ ابوسعيد ابوالخير خرقه ارشاد و طريقت از شيخ ابوالعباس احمد بن محمد عبدالکريم قصاب آملي داشته است.
در منقولات و حکايات باقي مانده، آمده است که شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف مشهور و ابوعلي سينا فيلسوف نامي و ناصر خسرو قبادياني علوي، شاعر و متفکر ايراني که معاصر شيخ ابوالحسن خرقاني بوده اند به خرقان رفته و با وي صحبت داشته و مقام معنوي او را ستوده اند. و نيز گفته اند که سلطان محمود غزنوي پادشاه مقتدر بديدار شيخ ابوالحسن خرقاني رفته و از وي کسب فيض کرده و نصيحت خواسته است.
از شاگردان ممتاز و مشهور شيخ ابوالحسن خرقاني، خواجه عبدالله انصاري عارف قرن پنجم هجري است که سالها در خرقان زيسته و از انفاس پر برکت شيخ ابوالحسن خرقاني کسب فيض و معلومات کرده است. در مورد ارتباط معنوي بايزيد بسطامي عارف قرن دوم و سوم هجري با شيخ ابوالحسن خرقاني که از وفات بايزيد 234 هجري تا تولد شيخ ابوالحسن 351 يا 352 هجري، يکصد و هفده يا هيجده سال فاصله است مطالب زيادي در آثار نويسندگان و محققان به ويژه عارفان قرنهاي بعد آمده است، که قابل توجه و تأمل ميباشد. بديهي است اينگونه ارتباطات آشکار مؤيد بقاي روح و استمرار و انتقال هويت و معنويت پنهان از چشم ظاهر بين بشري است؛ که فهم ضعيف و محدود ما به ندرت قادر به درک جلوه هايي از آن مي باشد. شيخ فريد الدين عطار نيشابوري عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجري در اين باره مينويسد:
نقل است که شيخ بايزيد هر سال يک نوبت بزيارت دهستان شدي بسر ريگ که آنجا قبور شهد است، چون بر خرقان گذر کردي باستادي و نفس برکشيدي، مريدان از وي سئوال کردند که شيخا ما هيچ نمي شنويم؛ گفت: آري که از اين ديه دزدان بوي مردي مي شنوم، مردي بود نام او علي و کنيت او ابوالحسن؛ به درجه از من پيش بود، بار عيال کشد و کشت کند و درخت نشاند.
هم چنين در مورد توجه و ارتباط متقابل شيخ ابوالحسن خرقاني به بايزيد بسطامي و مدد جستن از تربت او شيخ فريد الدين عطار نيشابوري مينويسد:
نقل است که شيخ ابوالحسن در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن بجماعت کردي و روي بخاک بايزيد نهادي و بسطام آمدي، 3 فرسنگ و باستادي و گفتي بار خدايا از آن خلعت که بايزيد را داده اي ابوالحسن را بويي ده و آنگاه باز گشتي، وقت صبح را بخرقان باز آمدي و نماز بامداد بجماعت به خرقان دريافتي بر طهارت وضوي نماز خفتن.
گويند شيخ ابوالحسن خرقاني بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»
از ديگر سخنان شيخ ابوالحسن خرقاني :
عالم بامداد برخيز طلب زيادتي علم کند، و زاهد طلب زيادتي زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سروري بدل برادري رساند.
اگر به ترکستان تا به در شام کسي را خاري در انگشت شود آن از آن من است. همچنين از ترک تا شام کسي را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست و اگر اندوهي در دلي است آن دل از آن من است.
کاشکي بدل همه خلق، من بمردمي تا خلق را مرگ نبايستي ديد... کاشکي حساب همه خلق با من بکردي تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد.
کاشکي عقوبت همه خلق، مرا کردي تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد. بهترين چيزها دليست که در وي هيچ بدي نباشد.
اگر سرودي بگويد و به آن حق را خواهد، بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد. هر چه براي خدا کني اخلاص است و هرچه براي خلق کني ريا. هر که عاشق شد خداي را يافت و هر که خداي را يافت خود را فراموش کرد.
او براستي مريد و شاگرد روحاني سلطان العارفين بايزيد بسطامي است که گفته است:
مريد من آنست که بر کنار دوزخ بايستد و هر که را خواهند بدوزخ برند دستش گيرد و به بهشت فرستد و خود بجاي او بدوزخ رود.
جلال الدين محمد بلخي مولوي عارف بزرگ قرن هفتم هجري، در دفتر چهارم مثنوي، نظريه و گفتار شيخ ابوالحسن خرقاني را درباره پيش بيني جزئيات وجود و ظهور خود توسط بايزيد بسطامي در يکصد و تقريبا بيست سال چنين سروده است:
هـچـنـان آمـد کـه او فـرمـوده بـود بـوالـحـسـن از مـردمـان آن را شـنـود
که: حـسـن بـاشـد مـريـد و امتم درس گـيـرد هـر صـبـاح از تـربــتــــم
گفت: من هم نيز خوابش ديده ام وز روان شـيـخ ايـــــن بـشـنـيـده ام
هر صباحي رو نـهـادي سوي گور ايـسـتـادي تـا ضـحـي انـدر حـضـــور
يـا مـثـال شـيـخ پـيـشش آمـدي يا که بي گفتي شکالش حل شدي
تـا يـکـي روزي بـيامـد بـا سـعـود گـورهـا را بـرف نـو پـوشـيـده بـــــود
تـوي بـر تـو بـرفـهـا همچون علم قـبه قـبه ديد و شـد جـانـش بـغـــم
بـانگش آمد از حظيره شيخ حي هـا انـا ادعـوک کـي تـسـعي الــــي
هين بيا اين سو، بر آوازم شتاب عـالم از برف است روي از من متاب
حال او زآن روز شد خوب و بديد آن عجايـب را کـه اول مــــي شـنيد
ديدار شيخ ابوالحسن خرقاني با ابو علي سينا
درباره ملاقات شيخ ابوالحسن خرقاني عارف و ابو علي سينا فيلسوف و طبيب مشهور داستانها در کتابها آورده اند؛ اگر جزئيات اين ديدار درست نباشد؛ با در نظر گرفتن وقايع تاريخي و خط سير حرکت ابوعلي سينا از گرگانج به جرجان (گرگان) که از طريق طوس و نيشابور و جاجرم و سرحد کومش انجام گرفته، وقوع اين ملاقات مهم تاريخي قطعي است. شيخ فريد الدين عطار نيشابوري درباره ملاقات شيخ ابوالحسن خرقاني و شيخ الرئيس ابوعلي سينا چنين نوشته است:
« نقلست که بوعلي سينا به آوازهً شيخ عزم خرقان کرد، چون به وثاق شيخ آمد، شيخ به هيزم رفته بود. پرسيد که شيخ کجاست؟ زنش گفت: آن زنديق کذاب را چه کني؟ همچنين بسيار جفا گفت شيخ را، که زنش منکر او بودي، حالش چه بودي! بوعلي عزم صحرا کرد تا شيخ را بيند، شيخ را ديد که همي آمد و خرواري درمنه بر شيري نهاده، بوعلي از دست برفت، گفت: شيخا اين چه حالتست؟ گفت: آري تا ما بار چنان "ماده" گرگي نکشيم "يعني زن" شيري بار ما نکشد. پس بوثاق باز آمد، بوعلي بنشست و سخن آغاز کرد و بسي گفت، شيخ پاره اي گل در آب کرده بود تا ديواري عمارت کند، دلش بگرفت، برخاست و گفت مرا معذور دار که اين ديوار را عمارت مي بايد کرد، و بر سر ديوار شد، ناگاه تبر از دستش بيفتاد، بوعلي برخاست تا آن تبر بدستش باز دهد، پيش از آنکه بوعلي آنجا رسيد آن تبر برخاست و بدست شيخ باز شد. بوعلي يکبارگي اينجا از دست برفت و تصديقي عظيم بدين حديثش پديد آمد تا بعد از آن طريقت به فلسفه کشيد، چنانکه معلوم هست» « دانش، علم. و بينش، عرفان.»
ناصر خسرو قبادياني در مکتب خرقان
در بين ملاقات کنندگان نامي با شيخ ابوالحسن خرقاني عارف آزاد انديش قرن چهارم و پنجم هجري، ناصر خسرو قبادياني شاعر و نويسنده و متفکر، محقق معاصر او است که به خرقان سفر کرده و به محضر شيخ بزرگ خرقان راه يافته و از خانقاه معروف او به رموز اسرار عرفان پي برده است. امير دولتشاه بن علاءالدوله سمرقندي در کتاب تذکرةالشعرا در ضمن بيان شرح احوال ناصر خسرو قبادياني مينويسد: « در اثناي عزيمت از مازندران بجانب خراسان به صحبت شيخ المشايخ ابوالحسن خرقاني قدس الله روحه العزيز رسيد، و شيخ را از روي کرامت، احوال او معلوم معلوم شده بود. به اصحاب گفت که فردا مردي حجتي بدين شکل و صفت بدر خانقاه خواهد رسيد، او را اعزاز و اکرام نمائيد و اگر امتحاني از علوم ظاهر در ميان آورد بگوئيد شيخ ما مردي دهقان و امي است و آن شخص را پيش من آريد. چون حکيم ناصر خسرو بدر خانقاه رسيد، مريدان بفرمودهً شيخ عمل کرده، او را بخدمت شيخ بردند. شيخ او را اعزاز و اکرام فرمود و حکيم ناصر خسرو گفت: اي شيخ بزرگوار ميخواهم که از اين قيل و قال درگذرم و پناه به اهل حال آورم. شيخ تبسمي کرد و گفت که اي ساده دل بيچاره تو چگونه با من هم صحبتي تواني کرد که سالها است اسير عقل ناقص مانده اي؟ و من اول روز که قدم بدرجه مردان نهاده ام سه طلاق به اين بر گوشهً چادر اين مکاره بسته ام. حکيم گفت که چگونه شيخ را معلوم شد که عقل ناقص است؟ بلکه اول من خلق الله العقل، گفته اند. شيخ فرمود اي حکيم آن عقل انبياست، دليري در آن ميدان مکن. اما عقل ناقص، عقل تو و پورسينا است. که هر دو بدان مغرور شده ايد و دليل بر آن قصيده است که دوش گفته و پنداشته اي که گوهر کان کن فکان عقل است، غلط کرده اي آن که گوهر عشق است و في الحال مطلع آن قصيده را شيخ به زبان مبارک گذرانيد برين منوال که:
بالاي هفت طاق مقرنس دو گوهرند کز کاينات و هر چه در او هست برترند
حکيم ناصر خسرو چون آن کرامت از شيخ بديد مبهوت شد، چه اين قصيده را هم در آن شب نظم کرده بود و هيچ آفريده را بر آن اطلاعي نبود و اعتقاد و اخلاص او به آستانهً شيخ درجه عالي يافت؛ و چند وقت در خدمت شيخ روزگار گذرانيد و به رياضت و تصفيه باطن مشغول شد. اما شيخ او را اجازت به سفر داد و او به جانب خراسان آمد و از علوم غريبه و تسخير سخن گفت، علماي خراسان بقصد او برخاستند و در آن حين اقضي القضاة ابوسهيل صعلوکي که امام و بزرگ خراسان بود و در نيشابور بودي حکيم را گفت تو مردي فاضل و بزرگي، چون امتحانات بسيار ميکني و سخن تو بلندتر واقع شده؛ چنين مشاهده ميکنم که علماي ظاهري خراسان قصد تو دارند. صلاح در آنست که ازين ديار سفر اختيار کني. حکيم از نيشابور فرار نموده، بجانب بلخ افتاد و آنجا نيز متواري بود تا در آخر حال به کوهستان بدخشان افتاد.
با در نظر گرفتن تطابيق تاريخي و اينکه وفات شيخ ابوالحسن خرقاني در سال 425 هجري اتفاق افتاده؛ بايد اين ملاقات معنوي در دوران جواني ناصر خسرو به وقوع پيوسته باشد.
سلطان محمود غزنوي در خانقاه شيخ ابوالحسن خرقاني
بطوريکه نوشته اند سلطان محمود غزنوي در سفري که به تسخير شهرهاي مرکزي ايران « ري و اصفهان » و انقراض سلسله آل بويه "ديلميان" منجر گرديد(420 هجري) چند روزي در ولايت قومس "کومش" توقف کرده و با شيخ ابوالحسن خرقاني در قصبه خرقان بسطام ملاقات نموده است. بررسي جوانب مختلف اين ديدار تاريخي و معنوي و طرز برخورد و سئوال و جواب دلنشين اين عارف جليل القدر ايراني با سلطان محمود مقتدر و جبار، و همچنين تأثير عميق و شگرف افکار بلند و وسعت نظر بي انتها و وارستگي و بي نيازي و بي هراسي حيرت انگيز شيخ در سلطان وقت و فرد شاخص عرصه سياست مشرق ايران که بي ارزشي جلال و جبروت و قدرت و مال و مقام دنيائي را در مقابل حقيقت عرفان و معنويت مجسم مي کند، از نظر اخلاقي و اجتماعي و عقيدتي بسيار جالب توجه و از لحاظ تاريخي ارزنده و آموزنده است.
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري عارف محقق قرن ششم و هفتم هجري جزئيات اين ديدار تاريخي را چنين بيان داشته است:
« نقل است که وقتي سلطان محمود وعده داده بود، اياز را. خلعت خويش را در تو خواهيم پوشيدن و تيغ برهنه بالاي سر تو برسم غلامان من خواهم داشت. چون محمود به زيارت شيخ "ابوالحسن خرقاني" رسول فرستاد که شيخ را بگوئيد که سلطان براي تو از غزنين بدينجا آمد، تو نيز براي او از خانقاه به خيمهً او درآي؛ و رسول را گفت اگر نيايد اين آيت برخوانيد، قوله تعالي: "واطيعو الله و اطيعو الرسول و اولي الامرمنکم."
رسول پيغام بگزارد. شيخ گفت: مرا معذور داريد. اين آيت برو خواندند، شيخ گفت: محمود را بگوئيد که: چنان در اطيعو الله مستغرقم که در اطيعو الرسول خجالتها دارم تا به اولي الامر چه رسد؟! رسول بيامد و به محمود باز گفت. محمود را رقت آمده و گفت: برخيزيد، که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بوديم. پس جامهً خويش را به اياز داد و در پوشيد، و ده کنيزک را جامهً غلامان در بر کرده، و خود به سلاح داري اياز پيش و پس مي آمد، امتحان را رو به صومعهً شيخ نهاد. چون از در صومعه درآمد و سلام کرد، شيخ جواب داد، اما برپا نخاست. پس روي به محمود کرد و در اياز ننگريد، محمود گفت: برپا نخاستي سلطان را و اين همه دام بود، شيخ گفت: دام است اما مرغش تو نه اي؛ پس دست محمود بگرفت و گفت: فرا پيش آي، چون ترا فرا پيش داشته اند. محمود گفت: سخني بگو. گفت: اين نامحرمان را بيرون فرست، محمود اشارت کرد، تا نامحرمان همه بيرون رفتند؛ محمود گفت: مرا از بايزيد حکايتي برگو. شيخ گفت: بايزيد چنين گفته است: که هر که مرا ديد از رقم شقاوت، ايمن شد؛ محمود گفت: از قدم پيغامبر زيادتست؟ و بوجهل و بولهب و چندان منکران او را همي ديدند و از اهل شقاوت، شيخ گفت محمود را که ادب نگه دار و تصرف در ولايت خويش کن، که مصطفي را عليه السلام نديد جز چهار يار او و صحابه او و دليل بر اين چيست؟ قوله تعالي "و تراهم ينظرون اليک و هم لايبصرون"، محمود را از اين سخن خوش آمد؛ گفت مرا پندي ده. گفت: چهار چيز نگه دار. اول پرهيز از مناهي و نماز بجماعت، سخاوت و شفقت بر خلق خدا. محمود گفت: مرا دعا کن؛ گفت: خود در اين گه دعا مي کنم "اللهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات" گفت: دعاء خاص بگو. گفت: اي محمود عاقبتت محمود باد. پس محمود بدره اي زر پيش شيخ نهاد. شيخ قرص جوين پيش نهاد و گفت: بخور! محمود همي خاويد و در گلويش مي گرفت. شيخ گفت: مگر حلقت مي گيرد؟ گفت: آري. گفت: ميخواهي که ما را اين بدره زر تو گلوي بگيرد؟ برگير که اين را " اشاره به زر " سه طلاق داده ايم. محمود گفت: در چيزي کن، البته. گفت: نکنم. گفت: پس مرا از آن خود يادگاري بده، شيخ پيراهن عودي از آن خود بدو داد. محمود چون بازهمي گشت گفت: شيخا خوش صومعه اي داري، گفت: آنهمه داري، اين نيز همي بايدت؟ پس در وقت رفتن شيخ او را بر پا خواست. محمود گفت: اول که آمدم التفات نکردي، اکنون بر پاي مي خيزي. اين همه کرامت از چيست آن چه بود؟ شيخ گفت: اول در رعونت پادشاهي و امتحان درآمدي، و به آخر در انکسار و درويشي ميروي که آفتاب دولت درويشي بر تو تافته است. اول براي پادشاهي تو برنخاستم، اکنون براي درويشي تو برمي خيزم.»
ديدار شيخ ابوالحسن خرقاني و شيخ ابوسعيد ابوالخير
از معاصران نامي شيخ ابوالحسن خرقاني، شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف و شاعر مبتکر رباعيات عرفاني است. بطوريکه نوشته اند شيخ ابوسعيد بارها به خرقان سفر کرده و با شيخ ابوالحسن صحبت داشته است که ماجراي آنها در کتاب نورالعلوم و اسرار التوحيد و تذکرةالاولياء و ديگر کتابهاي مربوط به شرح احوال عارفان به تفضيل آمده است. عطار مينويسد که: شيخ ابوسعيد ابوالخير گفته است: من خشت بودم چون به خرقان رسيدم، گوهر بازگشتم.
محمد منور در کتاب اسرارالتوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد درباره ملاقات شيخ ابوالحسن خرقاني و ابوسعيد ابواخير نوشته است:
« چون شيخ ما ابوسعيد به خرقان رسيد و در خانقاه شد، در خانقاه شيخ بوالحسن مسجد خانه اي است. شيخ بوالحسن در آنجا بود، بر پاي خواست؛ و تا ميان مسجد خانه پيش شيخ باز آمد و آنجا دست به گردن يکديگر فرا کردند. شيخ ابوالحسن مي گفت: چنان داغ را، مرهم چنين نهند و چنين قدم را، قربان، جان بوالقاسم سازند. پس شيخ بوالحسن، شيخ بوسعيد را دست گرفت که بر جاي من بنشين. شيخ ما ننشست. شيخ بوالحسن را گفت: تو بر جاي خويش بنشين. او ننشست. هر دو در ميانه خانه بنشستند و هر دو مي گريستند. شيخ بوالحسن، شيخ بوسعيد را گفت: سخن بواژ، مرا نصيحتي کن؛ شيخ بوسعيد گفت: او را بايد گفت. پس مقريان با شيخ بوسعيد بودند، اشارت کرد که قرآن برخوانيد. قرآن برخواندند و صوفيان بسيار بگريستند و نعره ها زدند و هر دو شيخ بسيار بگريستند. شيخ بوالحسن، خرقه از سر زاويه خود به مقريان انداخت. شيخ بوسعيد سه شبانروز پيش شيخ بوالحسن بود. و درين سه شبانروز، هيچ سخن نگفت. شيخ بوالحسن وي را معارضه سخن مي کرد. شيخ بوسعيد گفت: ما را بدان آورده اند تا سخن شنويم. او را بايد گفت. پس شيخ بوالحسن گفت: تو حاجت مايي از خداي تعالي. ما از خداي تعالي به حاجت خواسته ايم که دوستي از دوستان خويش بفرست، تا ما اين سرهاي تو بدو هوژ گوئيم(بدو هويدا گوئيم). تو آن حاجت مايي. من پير بودم و ضعيف به تو نتوانستم آمدن، ترا قوت بود و عدت، ترا به ما آوردند. ترا به مکه نگذارند. تو عزيز تر از آني که ترا به مکه برند. کعبه را به تو آرند تا ترا طواف کند. »
خواجه عبدالله انصاري شاگرد و مريد ممتاز شيخ ابوالحسن خرقاني
خواجه عبدالله انصاري "پير هرات" عارف بزرگ قرن پنجم هجري و گوينده رسائل مقالات و مناجات هاي خوش آهنگ و دلنشين و سوزناک و سراپا هنر عرفاني از شاگردان و مريدان خاص شيخ ابوالحسن خرقاني بوده است. وي سالها در خرقان بسر برده و در خانقاه خرقان از محضر پر برکت شيخ ابوالحسن خرقاني کسب فيض کرده تا بسر حد کمالات معنوي نائل شده است.
چنانکه خود گفته است:
« مشايخ من در حديث و علم و شريعت بسيارند. اما پير من در تصوف و حقيقت شيخ ابوالحسن خرقاني است و اگر او را نديدمي کجا حقيقت دانستمي.»
خواجه عبدالله انصاري در مناجات و مقالات خود درباره درک فيض از مکتب شيخ بزرگ خرقان چنين آورده است:
عبدالله مردي بود بياباني، ميرفت بطلب آب زندگاني، ناگاه رسيد به شيخ ابوالحسن خرقاني، ديد چشمهً آب زندگاني، چندان خورد که از خود گشت فاني، که نه عبدالله ماند و نه شيخ ابوالحسن خرقاني، اگر چيزي ميداني من گنجي بودم نهاني، کليد او شيخ ابوالحسن خرقاني.
پرداخت".
لطفا نظرات خود را دریغ نفرمایید.
"هرکه در این سرادر آید نانش دهید واز ایمانش مپرسید
چه آنکس که به درگاه خدا به
جان ارزد البته برخوان بوالحسن به نان ارزد".
شهرستان شاهرود در شمال شرق ایران واقع واز شمال به استان گلستان از جنوب به استان اصفهان ویزد واز شرق به استان خراسان رضوی و خراسان شمالی همسایه است. شهرستان شاهرود با بیش از ۵۰۰۰۰ کیلومتر مربع بزرگترین شهرستان ایران میباشد.ودر سفر ریاست جمهوری به فرمانداری ویژه ارتقاء پیدا نمود. شهرستان شاهرود از لحاظ اکو توریسم از درجه اهمیت بسیار ویژه برخوردار است. بیش از ۲۵ درصد مناطق حفاظت شده ایران در آن واقع شده که عبارتند از :
۱- منطقه توران بزرگترین منطقه حفاظت شده ایران.
۲- منطقه حفاظت شده خوش ییلاق
۳- ومنطقه تپال
جاذبه های طبیعی وآب وهوای مطلوب شاهرود آنرا به شهری توریستی با چهار نوع آب وهوا تبدیل نموده است
جاذبه های توریستی- طبیعی:
۱-جنگل زیبای ابر با درختان از نوع جنگلهای هیرکانی در ۳۵ کیلومتری شاهرود که به علت ارتفاع بالا از سطح دریا لایه ای از ابر را زیر پایتان احساس خواهید کرد.
۲- دشت شقایقهای شاهرود در منطقه کالپوش
۳-منطقه خوش ییلاق
۴-منطقه زیبای بسطام و خوش آب وهوا در ۶ کیلومتری شاهرود.
۵-شهر مجن با کوه شاهوار و معماری به سبک ماسوله.
جاذبههای توریستی - تاریخی
۱- مجموعه زیبای بایزید در بسطام.
۲-مقبره شیخ ابوالحسن خرقانی در ۲۰کیلومتری شاهرود.
۳-آرامگاه ابن یمین فرومدی در فرومد.
۴-برج کاشانه بسطام.
۵- کاروانسرای زیبای میاندشت
۶-آب انبارهای زیبا وقدیمی در شهرستان و روستاها
۷-مجموعه تاریخی امامزاده محمد بن جعفر صادق(ع) در بسطام
وسایر آثار تاریخی وفرهنگی که یکبار دیدن آنها هر ایرانگرد وجهانگردی را بارها به شهرستان شاهرود خواهد کشاند.
حتما از جنگل ابر و دشت شقایقها در بهار دیدن کنید.
یه نکته وجود دارد و آن اینکه مسئولین شهر باید امکانات مناسب برای مسافران ایجاد کرده تا آنها با خیال راحت از موهبت های الهی کمال استفاده را ببرند.
حتما اگر از طبیعت زیبای شاهرود استفاده میکنید مراقبت لازم را برای صدمه نزدن و تمیز نگهداری آن بکنیم. منتظر مطالب بیشتر در باره شاهرود باشید.
شما هم میتوانید جاذبه های منطقه خود را برای استفاده همه هم میهنان معرفی نمایید.
شهرستان شاهرود در شمال شرق ایران واقع واز شمال به استان گلستان از جنوب به استان اصفهان ویزد واز شرق به استان خراسان رضوی و خراسان شمالی همسایه است. شهرستان شاهرود با بیش از ۵۰۰۰۰ کیلومتر مربع بزرگترین شهرستان ایران میباشد.ودر سفر ریاست جمهوری به فرمانداری ویژه ارتقاء پیدا نمود. شهرستان شاهرود از لحاظ اکو توریسم از درجه اهمیت بسیار ویژه برخوردار است. بیش از ۲۵ درصد مناطق حفاظت شده ایران در آن واقع شده که عبارتند از :
۱- منطقه توران بزرگترین منطقه حفاظت شده ایران.
۲- منطقه حفاظت شده خوش ییلاق
۳- ومنطقه تپال
جاذبه های طبیعی وآب وهوای مطلوب شاهرود آنرا به شهری توریستی با چهار نوع آب وهوا تبدیل نموده است
جاذبه های توریستی- طبیعی:
۱-جنگل زیبای ابر با درختان از نوع جنگلهای هیرکانی در ۳۵ کیلومتری شاهرود که به علت ارتفاع بالا از سطح دریا لایه ای از ابر را زیر پایتان احساس خواهید کرد.
۲- دشت شقایقهای شاهرود در منطقه کالپوش
۳-منطقه خوش ییلاق
۴-منطقه زیبای بسطام و خوش آب وهوا در ۶ کیلومتری شاهرود.
۵-شهر مجن با کوه شاهوار و معماری به سبک ماسوله.
جاذبههای توریستی - تاریخی
۱- مجموعه زیبای بایزید در بسطام.
۲-مقبره شیخ ابوالحسن خرقانی در ۲۰کیلومتری شاهرود.
۳-آرامگاه ابن یمین فرومدی در فرومد.
۴-برج کاشانه بسطام.
۵- کاروانسرای زیبای میاندشت
۶-آب انبارهای زیبا وقدیمی در شهرستان و روستاها
۷-مجموعه تاریخی امامزاده محمد بن جعفر صادق(ع) در بسطام
وسایر آثار تاریخی وفرهنگی که یکبار دیدن آنها هر ایرانگرد وجهانگردی را بارها به شهرستان شاهرود خواهد کشاند.
حتما از جنگل ابر و دشت شقایقها در بهار دیدن کنید.
یه نکته وجود دارد و آن اینکه مسئولین شهر باید امکانات مناسب برای مسافران ایجاد کرده تا آنها با خیال راحت از موهبت های الهی کمال استفاده را ببرند.
حتما اگر از طبیعت زیبای شاهرود استفاده میکنید مراقبت لازم را برای صدمه نزدن و تمیز نگهداری آن بکنیم. منتظر مطالب بیشتر در باره شاهرود باشید.
شما هم میتوانید جاذبه های منطقه خود را برای استفاده همه هم میهنان معرفی نمایید.





با عنایت به اینکه در این وبلاگ علاوه بر درج مسائل مذهبی فرهنگی و اجتماعی به صنعت گردشگری هم گوشه چشمی داشته و به معرفی جاذبه های ایران پهناور وغیورمان میپردازیم در اولین قسمت در روزهای آینده به معرفی شاهرود و جاذبه هایش که معروف به قاره کوچک میباشد پرداخته واز کلیه دوستان و خوانندگان خواهشمند است علاوه بر ارائه نظرات خود و ارسال مطالب به معرفی جاذبه های شهر و منطقه خوداقدام نمایند.با تشکر
امشب شب اول ماه ذیحجه است. ایامی که معروف به ایام معلومات می باشد.که در آیه ۲۲ سوره حج درباره آن سخن به میان آمده است.یکی از اعمال این دهه خواندن دو رکعت نماز ما بین نماز مغرب وعشاست. که در هر رکعت بعد از حمد و توحید این آیه شریفه را می خوانید
"و واعدنا موسی ثلثین لیله و اتممناهابعشر.فتم میقات ربه اربعین لیله. و قال موسی لاخیه هارون اخلفنی فی قومی و اصلح ولاتتبع سبیل المفسدین"
یکی از مناسبتهای با اهمیت این دهه سالروز ازدواج امام علی (ع) باحضرت فا طمه (ُس)می باشد که در روزهای آینده به این امر بیشتر میپردازیم.